تبليغاتX
حجم سکوت

راستش بعضی مواقع وقتی می خوام شخصیت خودم رو، یا خیلی خودمونی بگم جنبه خودم رو ظرفیت سنجی بکنم سعی می کنم به آدمای بدعنق و عقده ای نزدیک بشم. معمولن دوروبر هممون از این جور آدما کم و بیش هست دیگه.

 با خیلی هاشون کنار میام ولی نمی دونم امتحان کردین یا نه! بعضی هاشون رو هر چه بیشتر تحویل می گیری و یا راحتتر بگم هرچه بیشتر بهشون احترام می ذاری، بیشتر با آدم فاصله می گیرن، یا بیشتر  می رن تو قیف. به قول یاروگفتی که بیشتر واسه آدم قیافه میگرن.

واقعن به تعبیر این جمله پرمحتوا رسیدم که می گه:

ذهن انسان کوته بین مانند مردمك چشم است؟؟؟هر چقدر بیشتر نور بتابانی ...تنگ تر می شود

راستی اگه راهی واسه سربه زیر کردن این جور آدما به ذهنتون می رسه به منم بگین!

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 16:36 |

 چقدر خوب است که ما با خود صادق باشیم. آنگاه همچون چرخه ی طبیعی فرا رسیدن روز از پی شب ، خواهیم دید كه با دیگران نیز نمی توانیم صادق نباشیم.

 می گویند صداقت نخستین بخش كتاب عشق است.

 آنچه هستید شما را بهتر معرفی می كند تا آنچه می گویید.

اگر با افتخار موفق باشیم خیلی بهتر است تا اینکه با دروغ و تقلب موفق باشیم.

اگر ضرر را بر منفعت غیر مشروع ترجیح دهیم ، ضرر تلخ است ولی آنی است ، در حالی كه منفعت غیر مشروع وجدان ما را همواره می آزارد.

انسان را به لحاظ قدرت اخلاق و روحش مورد قضاوت قرار می دهند.

رستگاری تو در عمل دیگران تجلی پیدا نمی كند. بلكه درعكس العمل تو ظاهر می شود.

 از سخنان خود عادل شمرده خواهی شد و از سخن های تو بر تو حكم خواهد شد.

اگر با صداقت زندگی كنیم هدف زندگی كردن را می آموزیم.

 بخشش هنگامی آسان می شود كه ما بتوانیم دیگران را بشناسیم و به ضعف های خودمان و این كه ما نیز امكان اشتباه كردن داریم معترف باشیم.

پس بی جهت نیست که می گویند صداقت نخستین فصل دفتر دانایی است .

براستی که صداقت بهترین منش است .

 

اگه وقت داشتین ی سری هم به این لینک بزنین. سرگرمیه

 و همینطور ی سری هم به این لینک بزنید

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 8:32 |
 

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و

 خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

 

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی

باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...

و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...

 

دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
 
 
http://i34.tinypic.com/500gv4.jpg

 بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد

بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...

شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...

هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....

قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و

 شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...

آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و

 کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...

اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....

 
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ،
شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت
میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
 
http://i15.tinypic.com/447z486.jpg
 
با مقدمه یا بی مقدمه تنها می گویم
پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است
+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 21:46 |
 

Curse with a day which I was born

نفرین به روزی که من زاده شدم

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 16:55 |
چقدر در زندگی

با

دیگران

روراست هستید؟

با خودتان چطور؟

لطفا عین حقیقت رو بنویسید.

بلکه بتونم از نظرات خوب و ارزنده شما به نحو احسن بهره مند بشم.

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 7:57 |

امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار

شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 12:23 |

معمولا ما ایرانی ها عادت داریم راجع به یک موضوعی که به ناگاه به آن برخورد می کنیم و هیچگونه پیش زمینه ای در مورد آن نداریم، هزار جور در مورد آن فکر و خیال می کنیم و یا به تعبیری دیگر در آن مورد قضاوت خودسرانه می کنیم. بی آنکه تحقیقی را انجام دهیم همگان را متهم می کنیم و تا جایی که امکان دارد به دیگران به انواع گوناگون بدگمان می شویم و آنان را در مظان اتهام قرار می دهیم.

حتما این اتفاق برای تک تک مان رخ داده است.

چقدر خوب است که در این گونه مواقع انسان قدری بیشتر تامل کند و با تعمق به مسئله ای که پیش آمده است بیاندیشد.

چقدر زیباست که در چنین شرایطی تصمیمی گرفته شود تا، وقتی به اصل واقعه واقف می گردیم، خجل نشویم.

چقدر شایسته است که آدم در مقابل وجدان خویش از تصمیم و نقشه ای که گرفته است شرمنده نشود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک خاطره واقعی در این زمینه:

 در یکی از واگن های مترو نشسته بودم و مادر و پسری در کنارم نسشته بودند و مردی میانسال نیز بر روی صندلی مقابلمان.

پسرک دوازده سیزده ساله به هر چیزی که می نگریست با تعجب در مورد آن صحبت می کرد.

به نقاشی دیواری یکی از ایستگاهها خیره شد و گفت مادر اینها چیست؟!!!؟ چقدر زیباست؟!!!؟ آن دیگری چیست و از همین گونه سوالهای پیش پا افتاده از مادرش می پرسید.

مردی که در روبروی ما نشسته بود از تعجب پوزخند میزد و به مادر پسرک گفت که: خانم من از شما خواهش می کنم که در اولین فرصت حتما فرزندتان را به یک روانپزشک نشان بدهید، چون این سوالها اصلا در حد و اندازه های این نوجوان نیست و او را عقلی سلیم نیست.

مادرش با کمال آرامش و طیب خاطر گفت: خیرآقا!

فرزندم از نظر عقلی کاملا سالم است فقط او حدود دو ساعت است که بینائی خودش را بدست آورده و الان از مطب چشم پزشک برمی گردیم و پزشک ایشان پانسمان آخرین عمل جراحی ای که بر روی چشم فرزندم انجام گرفته بود را تازه برداشتند و چون ایشان تازه از نعمت بینایی برخوردار شدند دیدن این مناظر برای شان تعجب برانگیز است.

آن مرد بخاطر پیش داوری غلطش شرمسار شد و پسرک را در آغوش کشید و از او و مادرش پوزش طلبید. 

 

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 19:20 |

راستش موضوع این پستم ی جورایی برمیگرده به پست قبلی ام.

و اون اینه که تا به حال شده که توی ترافیک گیر کنین؟

و شده وقتی که ی ذره مسیر باز می شه هیچکی به دیگری اجازه حرکت نمی ده و همه با عجله می خوان برن؟!!!؟

هرگز این سوال به ذهنتان رسیده که براستی آنان به کجا می روند؟

بهر چه می روند؟

تا کی می خواهند بروند؟

و

از این همه رفتن چه آموختند؟!!!؟

از این همه رفتن به کجا رسیدند؟!!!؟

برای رسیدن به هدف باید گاهی اوقات ترمز کرد.

صبر کرد.!

سکوت کرد.!!

گذشت کرد.!!!

بایداز شتاب کم کرد.!!!!

باید ایستاد و اجازه داد تا دیگران بروند و بستر رسیدن را بیارایند.

ماندن و لحظاتی در خویش آسودن و در گود تفکر رفتن و با تعمق تامل کردن، لازمه رفتن است.

اگر هدف رسیدن باشد...

وگرنه گر اینگونه باشد عمریست که می رویم و هرگز به چیزی که می خواهیم نرسیده ایم.

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 18:37 |

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را..
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 9:59 |
چقدر می تونه که ی نفر جلوی احساسات خودش را بگیره؟

خیلی سخته که یکی رو یا ی چیزی رو خیلی دوس داشته باشی ولی اجازه دوس داشتن رو نداشته باشی.

یا اینکه ی چیزی رو به هر قیمتی که هست بدست میاری ولی مالکش نیستی و نمی تونی اونطور که می خوای ازش استفاده کنی و یا اینکه ازش لذت ببری!!!

اینجاست که قلب آدم از چشه آدما می ریزه پائین.

دیگه هرچی ازش مونده بود این سی چهل روزی ریخت.

هرکاری هم کردم که جلوی ریختنشو بگیرم نتونستم.

اصلن برام مهم نیست که خواننده این متن چه برداشتی از این نوشته ها می کنه.

معمولا اکثر آدما ی فکرایی به سرشون می زنه اما...

...

همیشه نگران اینم که اگر قلبم همین طور از چشام بریزه، یک روز حتماً قلبم تموم می شه.

 ی وقتایی به خودم می گم من که اصلاً قلبی نداشتم! حالا که ...

این قلبو بهم داده، چه عیبی داره، بذار تمام قلبم واسه خاطره اون بریزه!

+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 14:0 |