معمولا ما ایرانی ها عادت داریم راجع به یک موضوعی که به ناگاه به آن برخورد می کنیم و هیچگونه پیش زمینه ای در مورد آن نداریم، هزار جور در مورد آن فکر و خیال می کنیم و یا به تعبیری دیگر در آن مورد قضاوت خودسرانه می کنیم. بی آنکه تحقیقی را انجام دهیم همگان را متهم می کنیم و تا جایی که امکان دارد به دیگران به انواع گوناگون بدگمان می شویم و آنان را در مظان اتهام قرار می دهیم.
حتما این اتفاق برای تک تک مان رخ داده است.
چقدر خوب است که در این گونه مواقع انسان قدری بیشتر تامل کند و با تعمق به مسئله ای که پیش آمده است بیاندیشد.
چقدر زیباست که در چنین شرایطی تصمیمی گرفته شود تا، وقتی به اصل واقعه واقف می گردیم، خجل نشویم.
چقدر شایسته است که آدم در مقابل وجدان خویش از تصمیم و نقشه ای که گرفته است شرمنده نشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک خاطره واقعی در این زمینه:
در یکی از واگن های مترو نشسته بودم و مادر و پسری در کنارم نسشته بودند و مردی میانسال نیز بر روی صندلی مقابلمان.
پسرک دوازده سیزده ساله به هر چیزی که می نگریست با تعجب در مورد آن صحبت می کرد.
به نقاشی دیواری یکی از ایستگاهها خیره شد و گفت مادر اینها چیست؟!!!؟ چقدر زیباست؟!!!؟ آن دیگری چیست و از همین گونه سوالهای پیش پا افتاده از مادرش می پرسید.
مردی که در روبروی ما نشسته بود از تعجب پوزخند میزد و به مادر پسرک گفت که: خانم من از شما خواهش می کنم که در اولین فرصت حتما فرزندتان را به یک روانپزشک نشان بدهید، چون این سوالها اصلا در حد و اندازه های این نوجوان نیست و او را عقلی سلیم نیست.
مادرش با کمال آرامش و طیب خاطر گفت: خیرآقا!
فرزندم از نظر عقلی کاملا سالم است فقط او حدود دو ساعت است که بینائی خودش را بدست آورده و الان از مطب چشم پزشک برمی گردیم و پزشک ایشان پانسمان آخرین عمل جراحی ای که بر روی چشم فرزندم انجام گرفته بود را تازه برداشتند و چون ایشان تازه از نعمت بینایی برخوردار شدند دیدن این مناظر برای شان تعجب برانگیز است.
آن مرد بخاطر پیش داوری غلطش شرمسار شد و پسرک را در آغوش کشید و از او و مادرش پوزش طلبید.
+ نوشته شده توسط عباس کمالی نژاد در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت
19:20 |